|
|
|
|

دنیای زیباییست، آنقدر زیبا که گاهی ذهن و جسم و فکرمون متمرکز صحنه ای مثل غذا دادن یک پرنده به بچه هایش میشه و درحالی که نگاهمون به این صحنه دوخته شده انگار یواش یواش صدای همه چیز کم میشه و بی اختیار یه لبخند واقعی رو صورتمون نقش میبنده، زیبایی های واقعی لبخند های واقعی به همراه دارند، لبخند هایی که روی صورت بیشتر یا همه آدمایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند وجود نداشت، نه مشکلات اقتصادی زندگی دلیل اصلی این همه اخم ها نیست، پس چطور آن مرد جوان با همسرش در اتوبوس شرکت واحد در حالی که با اشاره انگشت درخت های پارک کنار خیابان را نشان همسرش میداد، میخندید ولی آن مردی که به همراه خانمی سوار آن ماشین گران قیمت سیاه رنگ بود و داشت دود سیگارش را از شیشه به بیرون فوت میکرد اخمی روی صورت داشت که کمتر کسی جرات سلام کردن به اورا دارد، فقط یک دلیل، عشق. دلیل خنده آن مرد با همسرش در اتوبوس عشق بود، عشق واقعی. راستی اصلا عشق واقعی چیه؟ اینکه کسی رو خیلی زیاد دوست داشته باشیم؟ نه اسم این رو میشه علاقه گذاشت، عشق مجموعه ای از خوبی هاست، علاقه شدید، روراست بودن کامل، وفاداری واقعی و خیلی چیزا دیگه که وقتی کنار هم باشن یه قدرت زیبایی به وجود میاد به اسم عشق، خیلی ها از عشق حرف میزنن ولی تعداد کمی از این آدمها معنی عشق رو میدونن و درکش میکنن، تا حالا چیزی درباره عشق در یک نگاه شنیدی؟ حتما شنیدی، خب نظرت چیه؟ به نظر من که اشتباهه چون تولد یک عشق اصلا ربطی به نگاه نداره، دیدن محدود به جسم میشه در حالی که عشق فراتر از جسم میره، و عشق نیاز به مراقب هم داره لازمه ی زنده موندن عشق چیزیه به اسم وفاداری، وفاداری کامل، وفاداری واقعی، وفاداری خیلی گسترده تر از اون چیزیه که خیلی از این آدمها فکر میکنند، روراست بودن هم قسمتی از وفاداری محسوب میشه و اگر تو به عشقت دروغ گفتی یعنی وفادار نبودی و اگر تو چیزی رو از عشقت مخفی کردی حتی کوچیک ترین چیز یعنی وفادار نبودی و اگر خیانت کردی و اگر های زیاد، و وقتی وفاداری از بین رفت دیگه خدا از اون عشق محافظت نمیکنه و همه چیزای قشنگ از بین میره، میشه اسم این رو امتحان عاشقی گذاشت، امتحانی که توسط خدا از آدما گرفته میشه، وفادار بودن سخت نیست، امیدوارم هیچکس تو این دنیا زیبا وافادار بودن رو فراموش نکنه...آمین
این مقاله نوشته آقای محمدابراهیمی کارشناس مسائل عاطفی مجله نورزندگی است.

یک بغض مانده درگلو حرف دلم تا می کند انگار غم پرپرزنان درکنج دل جا می کند باز این غرور لعنتی بغض دلم ناخوانده بُرد! می خواهمش می خواهمش ناگفته حاشا می کند دل قصه گوی غیب نیست اماعجب سربسته خواند دل پیش اوجامانده است ای وای!رسوا می کند ای آخرین برگ خزان باد بهاری می وزد من دوستت دارم بیا! دل شوق دریا می کند ای ساحل آیینه ها در موج طوفان زای عشق برلب«بله» در دل «هنوز»انگار پروا می کند! شب چلچراغ خاطره درکوچه باغ یادهاست دستم بگیر جامانده ام دل شور فردا می کند شیرین منم فرهاد نه!لیلی منم مجنون دلا این تیشه را بردل بزن دل سنگ خارا می کند! دیرآمدی دیرآمدی اما چونان شیرآمدی بانگی بزن بررهگذر تاراج دنیا می کند! عاشق شو ای دل بی نصیب جام می ازحافظ بگیر تا زنده ای دل زنده باش!این عشق غوغا می کند حرفهایم ساده و بارانی است باور تو از چه رو طوفانی است آسمان و آینه همچون بهار در کنار واژه ام مهمانی است تا بیابی شور و شیدای مرا هر کرانه دیده ای دربانی است اخم من پیش سکوت لحظه ها می نویسد بعد از این ویرانی است با قلم حرف دلم صادق نبود واژه هایم بغض دارد فانی است

من دلم به يك رويا خوش است
به شب قدم زير آسمانزير مهتاب كوچه ي خلوت
آن موي بيقرار يار
يك دل از عشق سر شار
يك دنيا فاصله است
يك درد بي صدا و مرگوار
يك ستاره هميشه درخشان است
يك تقدير ناسازگار
و يك " اي كاش " هميشه ماندگار
نگفته*ام به يار محبوس
كه " منهم از صميم قلب دوس...
....
...
پس هميشه دوستم بدار..

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
شعر از زنده یاد سهراب سپهری
به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد.
به راحتی میشه اشتباه کرد ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید.
و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...

تو رادوست ندارم نه دوستت ندارم!
اما هنگامي که نيستي
غمگينم!
تو رادوست ندارم!
امانميدانم چرا....
آنچه ميکني در نظرم بي همتا جلوه ميکند!
وبارهادر تنهايي از خود پرسيده ام
چرا آنهايي که دوستشان دارم
بيشترشبيه تو نيستند...
تو رادوست ندارم!
اماهنگامي که نيستي
از هرصدايي بيزارم
حتي اگر صداي آناني باشد که دوستشان دارم
زيراصداي آنها
طنين آهنگين صدايت را در گوشم ميشکنند!
تو رادوست ندارم!
اماچشمان گويايت
بيش ازهر چشم ديگري بين من و آسمان آبي قرار ميگيرد...
آه ميدانم که دوستت ندارم
اماافسوس ديگران دل ساده ام را
کمترباور دارند
و چه بسا به هنگام گذر
ميبينم که بر من ميخندند
زيرا آشکارا مينگرند
نگاهم به دنبال توست...

کسي نشسته در گلويم ... بغض کرده ...ناباورانه فرياد بر مي آورد : از يادش نبر .
اما ....
تنم با حسرتي پر ، با تمام وجود ناله مي کند : او رفت ، به خاطر خدا رحم کن ، برگرد ، از يادش ببر .
و چه غمگنانه ماههاست كه اين دو روبروي هم زانو در بغل گرفته زجه مي کنند .
قلب من !
يادت هست ؟
اولين شب ، زمستان بود . من خوب يادم هست . مگر مي شود آن بارش نيمه شب را فراموش کرد ؟
من گريستم .
هنوز صدايش در گوشم هست .
مي شنوي قلب من ؟
صدايي که دوست داشتم ملايمتر بود .
مثل قبل ها ، براي ماهها .
آن شب شکستم و هنوز مي شکنم . اما صدايم در نيامد تا برود .
و رفت .
براي هميشه...

من نميدانم
کدام نگاه..کدام جاده..کدام حرف..کدام صدا..کدام رفتار..کدام نبودن..کدام خواستن
..کدام بودن..کدام واژه..کدام نخواستن..کدام دوستت دارم..کدام...تو را از من گرفت...
ولي!من ميدانم!دلم تا هميشه در وسط ترين نقطه ي زندگيت جا مانده است...
جايي بين خواستن و نخواستن..جايي بين بودن و نبودن
جايي بين رفتن و نرفتن..جايي بين....... اين نقطه هاي خالي ...
جا مانده ام!
زندگي را نخواهيم فهميد اگر از همه گلهاي سرخ دنيا متنفر باشيم فقط چون در کودکي وقتي خواستيم گلسرخي را بچينيم خاري در دستمان فرو رفته است؟
زندگي را نخواهيم فهميداگر ديگر آرزو کردن و رويا ديدن را از ياد ببريم و جرات زندگي بهتر داشتنرا لب تاقچه به فراموشي بسپاريم فقط به اين خاطر که در گذشته يک يا چند تااز آرزوهايمان اجابت نشدند.
زندگي را نخواهيم فهميد اگرعزيزي را براي هميشه ترک کنيم فقط به اين خاطر که در يک لحظه خطايي از او سر زد و حرکت اشتباهي انجام داد.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر درس و مشق را رها کنيم و به سراغ کتاب نرويم فقط چون در يک آزمون نمره خوبي به دست نياورديم و نتوانستيم يک سال قبول شويم.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر دست از تلاش و کوشش برداريم فقط به اين دليل که يک بار در زندگي سماجت و پيگيري ما بينتيجه ماند.
زندگي را نخواهيم فهميداگر همه دستهايي را که براي دوستي به سمت ما دراز ميشوند، پس بزنيم فقطبه اين دليل که يک روز، يک دوست غافل به ما خيانت کرد و از اعتماد ماسوءاستفاده کرد.
زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر فقط چون يکبار در عشق شکست خورديم ديگر جرات عاشق شدن را از دست بدهيم و از دلبستن بهراسيم.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه شانسها و فرصتهاي طلايي همين الان را ناديده بگيريم فقط به اين خاطر که در يک يا چند تا از فرصتها موفق نبودهايم.
فراموش نکنيم که بسياري اوقات در زندگيوقتي به در بستهاي ميرسيم و يکصد کليد در دستمان است، هرگز نبايدانتظار داشته باشيم که کليد در بسته همان کليد اول باشد. شايد مجبور باشيمصبر کنيم و همه صد کليد را امتحان کنيم تا يکي از آنها در را باز کند.گاهي اوقات کليد صدم کليدي است که در را باز ميکند و شرط رسيدن به اينکليد امتحان کردن نود و نه کليد ديگر است. يادمان باشد که زندگي را هرگزنخواهيم فهميد اگر کليد صدم را امتحان نکنيم فقط به اين خاطر که نود و نهکليد قبلي جواب ندادند. از روي همين زمين خوردنها و دوباره بلندشدنهاستکه معناي زندگي فهميده ميشود و ما با تواناييها و قدرتهاي درون خودبيشتر آشنا ميشويم.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر از ترس زمين خوردن هرگز قدم در جاده نگذاريم.



